سلااااااااااااااااام...خوبید؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
بچه ها بلاخره عمه شدممممممممممممممممممممممممم
دیروز ۸/۸/۸۸ دنیا اومد...۳کیلو ۸۵۰گرمه...۵۲ سانت قدشه
همه میگن شبیه بچگی های منه...این عکسی که ازش گذاشتم ۴۵ دیقه بعد از اطاق عمل که اوردنش بیرون...نازه نه؟؟؟!!!!!!
راستی من که اسمش رو اپ قبلی گفتم اما چون بازم پرسیدید میگم
اسمشو گذاشتن رکسانا

نویسنده عاشق ELNAZ در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت
به درخواست عده ای از دوستای گلم عکس بچگیام رو گذاشتم
خوشگلم؟
راستی اگه عکس بازنشد روی عکس کلیک راست کنید گزینه show picture را بزنید

سلام
خووووووبیدددددددددد؟؟؟
من بازم طبق معمول اومدم...نمی دونم در مود چی بنویسم
به گفته شما عزیزان وداداش مهربونم رضاجون قالب رو دوباره به حالت عادی برگردوندم
اخه انگار سنگین بوده
حالا هی بگین الناز بده...
راستش چندوقته دلم خیلی گرفته...اززمین و زمان خسته شدم...هرموقع دلم می گیره میام اینجا...میام پیش شما دوستای خوشگل و گلم..
. امیدوارم هیچ وقت تنهام نذارید...هیچوقت...!
دوووووستون دارم
راستی ۲هفته دیگه عمه میشم...خاله که نمیشم...اسمشو گذاشتیم رکسانا...قشنگه؟؟؟
امیدوارم شبیه خودم بشه...
یه سوال داشتم ازتون؟؟؟
اگه ۴سال بایکی (چه دختر...چه پسر)دوست باشید بعد اون بره بعد ۴سال قول و قرار با یکی دیگه ازدواج کنه...
شما چیکار می کنید؟چه حسی بهتون دست میده؟
عزیزم
میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟
حرفای من اینجاست توو سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی
خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد
میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده
نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه
احساس میکنم توو این دوریا پیرشدم
خسته ام
خیلی خسته
حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه
چون میدونم میخوایی زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد توو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم
اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته اس....
خیلی خسته.....
ازاون جایی که من عااشق اهنگای مجیدخراط ها هستم
واسه همین دوست دارم شعراشو بنویسم اینجا...
تموم خاطرا تمون
اشکای چشمای منه دیگه باید خواب ببینم
دستات تو دستای منه اما بدون با عکس تو
این روزا رو سر می کنم خیلی بدی کردی به من
محاله من و لت کنم کدوم گلایمو بگم
یه عمره از تو دلخورم تو فکر هیچی رو نکن
من غصه هاتومی خورم بازم خدا دل منو
برای غم نشونه کرد تو هم برو مثل همه
تنهام بذار و برنگرد اما هنوز من چشم به در
نیستی بی تو من در به در نیستی ببینی که بی تو تنهام
کو دست گرمت تو اوج سرمام فکر نمیکردم روز جدایی
به دیدن من تنها نیایی ساده عشقمو بهش فروختم
وقتی دیدمش بدجوری سوختم دستات تو دستش نگام میکردی
کاشکی می رفتی حیا نکـــــــــــــــــــردی....
خیلی دلم گرفت ازت دیگه سراغمو نگیر فقط یه عکس ازت دارم بیا اینم ازم بگیر
یه روز می فهمی قدرمو اما نمیدونی کجام بمیرم واسه غربتم
محاله این ورا بیام
یه عمره بغضه تو گلوم یه آه سردی تو صدام مهمون نوازی این نبود خاک خودم دارم میام من که دیگه دارم می رم
نگی رفت و حرفی نزد خدانگهدارت باشه گرچه دلم رنجید ازت
یادت بیاد حرفای من غم های تو اشکای مننننننننن
آخه برات من چی کار نکردم زجرم می دادی دعات می کردم
چه شب ها من غصه هاتو خوردم تو تب می کردی برات می مردم
دستات تو دستش نگام میکردی کاشکی می رفتی حیا نکردی
حیــــــــــــــــــا نکـــــــــــــــــــــــــــــــــــرد ی....

يكى بود يكى نبود اون كه بود تو بودى اون كه تو قلبه تو نبود من بودم، يكى داشت يكى نداشت، اونكه داشت تو بودى اونكه جز تو كسى رو نداشت من بودم، يكى خواست يكى نخواست اونكه خواست تو بودى اونكه نخواست از تو جدا شه من بودم
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد
نویسنده عاشق ELNAZ در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت
سلاااااااااااام
من اومدم با یه قالب و نوشته جدید
ممنون از همتون
امیدوارم با نظراتتون من رو دلگرم کنید...
بووووووس واسه همتون
راستی اگه می خواین صفحه کامل رو ببینید صبر کنید صفحه کاملا لود شه بعد برید پایین ازاونجا میشه صفحه رو تنظیم کرد...چون اینجوری بعضی از عکسا میره زیر قالب وبلاگ![]()

عشقو ایثار
دختر با نا اميدي و عصبانيت به پسر که روبرويش ايستاده بود نگاه مي کرد.
کاملا از او نا اميد شده بود، از کسي که انقدر دوستش داشت..
و فکر مي کرد که او هم دوستش دارد .
ولي دقيقا موقعي که دختر به او نياز داشت دختر را تنها گذاشت...........
از بعد از پيوند کليه در تمام مدتي که در بيمارستان بستري بود،
همه به عيادتش امده بودن غير از پسر.
چشمهايش هميشه به دري بود که همه از آن وارد مي شدند،
غير از کسي که او منتظرش بود .
حتي بعد از مرخص شدن از بيمارستان به خودش گفته بود که شايد پسر،
دليل قانع کننده اي داشته باشد .
ولي در برابر تمام پرسشهايش يا سکوت بود يا جوابهاي بي سر و ته،
که خود پسر هم به احمقانه بودن آنها اعتراف داشت.
.................
تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که ديگر نمي خواهد او را ببيند...
به او گفت که از زندگي اش خارج شود...
به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عيادتش امده بود،
با دسته گلهاي زيبا بيشتر از پسر لايق دوست داشتن بود.
دختر در حالت عصبي به پهلوي پسر ضربه اي زد ...
زانوهاي پسر لحظه اي سست شد و رنگش پريد...
چشمهايش مثل يخ بود ولي دختر متوجه نشد چون ديگر رفته بود...
و پسر را براي هميشه ترک کرده بود .
............
دختر با خود فکر مي کرد که چه دنياي عجيبي است...
در اين دنيا که ادمهايي مثل ان غريبه پيدا مي شوند که کليه اش را،
مجاني اهدا مي کند بدون اينکه حتي يک تومان پول بگيرد،
و حتي قبول نکرده بود که دختر براي تشکر به پيشش برود،
و يا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت.
و آنوقت او عاشق بي احساس ترين ادم دنيا شده بود .
................
در همين حال پسر از شدت ضعف روي زمين نشسته بود ،
و خونهايي را که از پهلويش مي امد پاک مي کرد...
پسر همچنان سر قولي که به خودش داده بود پا بر جا بود...
او نمي خواست دختر تمام عمر خود را مديون او بماند

از مرگم هیچ نمیترسم
اگر دنیا سرم ریزد
از این ترسم که بعد از من گلم را
دیگری بوسد.....
![]()
خدا وصیت منو گوش بده ناممو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون ..
می سپارمش بهت میرم تمام تار و پودمو یه وقت نیام برنجونیش کسل کنی وجودمو
خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو بهش بگه دوستش دارم خیلی بده زمان ما خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون
فردا قراره منو وتو از هم دیگه جدا بشیم فردا قراره همدم گریه بی صدا بشیم تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه می زنم آی آدما نگاه کنید غریب شهرتون منم
یادش بخیر من و تو یه قلب پاک و بی غرور حالا چی شد عوض شدی دلت کجاست سنگ صبور من تو رو عاشق می کنم هر طور شده حتی به زور کی
می خواد فردا تو رو از من بگیره کاش خونش ویرونه شه آتیش بگیره نباید فردا را از دنیا بگیریم ما اگه از هم جدا بشیم میمیریم ما باید قدر این روزها را بدونیم وای اگر فردا بیاد تنها می مونیم
خدا شاید این عشقی که من میگم تو نشناسی نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوستش دارم راستی یادم نره بهت بگم عزیز ترین کسم اونه بمیرم واسه هق هقش گریه چقدر بهش میاد وقتی که حرصش میگیره میگه که از من بدش میاد اما وقتی که آروم میشه می بینه من بغضم میاد همین دیونه بازیاش از اول چشممو گرفت
حالا که دیگه مجبوریم از هم دیگه وداع کنیم بیا به یاد اون روزا هم دیگه را دعا کنیم یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نزاشت جدا بشیم ای وای داره فردا میاد باید دست به دعا بشیم با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده
کی می خواد فردا تو رو از من بگیره کاش خونش ویرونه شه آتیش بگیره عزیزم یادت نره دنیا دو روزه نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه ای خدا حتی اگه دوستم نداره تو می تونی نزاری تنهام بزاره ....

نویسنده عاشق ELNAZ در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت
عشق 10 ساله
مردي در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري و از بهترين نقاط شهر زندگي مي کرد، با اينكه صاحب اون شركت نبود، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره. حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو ميگذرونن…
سوار ماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و به ياد دوران دوستيشون ميفته… زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي از چيزها ميترسيد… در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم ميگذرونن. موقع رانندگي در فكرش به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه و وقتي جواب ميده ميبينه صداي كسي هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت 6:20 هست دقيقا 4 بار تلفن زده و هر بار هم كلي با هم حرف زدن… اين خيلي وقته كه براشون عادت شده كه با هم تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زمان دوستيشون هم اگه اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبت ميكردن و اصلا هم خسته نميشدن. اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيش بود كه تماس گرفته بود و منتظر رسيدنش به خونه بود. با اينكه حدود 9 ساعت بيشتر از خروجش از منزل نميگذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون براي همديگه خيلي تنگ شده و هر دوشون منتظر ديدن هم بودن… حدود 30 دقيقهاي با هم صحبت كردن و در نهايت مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن رو قطع كرد و خواست كه كليد رو وارد قفل كنه كه يه دفعه در باز شد و چهرهاي آشنا پشت در ظاهر شد. چهرهاي شيطون ولي دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيباي زنانه…هيچ كدوم نتونستن طاقت بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها و گونههاي هم سير شدن و خلاصه بعد از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبق معمول با هم شروع كردن به صحبت. از وقتي كه با هم آشنا شده بودن اين عادت شده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت تلفن اول دختره شروع به صحبت ميكرد و ميگفت كه چه اتفاقهايي افتاده و چه كارهايي كرده و مرده هم ساكت فقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند دقيقه دختره بازم خودش رو به آغوش پسره انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و دختره شروع به تعريف جزئيات كرد و بعدم پسره تعريف كرد كه چي شده و چي كارا كرده و …
عليرغم گذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهي مشتاق به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب ميكردن. هيچ كدومشون به ياد ندارن كه تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اين بابت به دوستيشون افتخار ميكردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي هم ميمردن. هر جفتشون بعد از تعريف وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن، تنها لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين بود كه هر دو فكر كنن و اين بار هم مثل خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بود…هر دو داشتن به لحظاتي فكر ميكردن كه با وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن با هم دوست مونده بودن و هيچ وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن.
اون شب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شام بيرون رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره و چشماشون خونده ميشد.
ساعت 12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشيد و دراز كشيد و لحظاتي بعد پسره اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاش بيرون زد و متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولين باري بود كه اين كارو ميكرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظه اونم متكاش رو برداشت و رفت پيش پسره و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرف گوش پسره و گفت: هميشه با هميم، تو خوبي و بدي و هيچ وقت هم نميذارم از پيشم بري اقاي زرنگ. و بعدم لبهاش گونههاي پسر رو لمس كرد و پسر هم اونو بغل كرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنيا مال تو و سختيهاش ماله من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن.
صبح روز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و حدوداي ساعت 8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم گفت: عسلم پاشو ببين صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.
هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعدم دختر نيمه بيدار رو كه بدش نميومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچهها صورتشو شست و خشك كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد و اونو ميپرستيد گفت: بسه ديگه، اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آماده كرد و با هم خوردن و روزي از روزهاي خوب زندگيشون شروع شد.
پسره موقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي يه مبل انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براش عادي ميشد، دلش نميخواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دختره خبر داد و اونم از آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسره همه چيز رو فهميد و اومد پسره رو بغل كرد و گفت كه امروز ميره و جواب آزمايشهات رو ميگيرم و ميبرم دكتر… جواب آزمايشها حدود يك هفته بود كه آماده شده بود ولي پسر همش براي گرفتن اونا امروز فردا ميكرد و بازم ميخواست بهونه بياره كه دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه اقا پسر…من امروز ميرم و ميگيرمشون و ميبرم پيش دكتر.
ساعت 9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر به راه افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15 دقيقه بعد دكتر سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قند ببره و بعد از كلي ماساژ شونههاي دختر و با زور اب قند دختر به هوش اومد و از جاش بلند شد و بدون توجه به اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومد ولي تو خيابونا سرگردون بود و نميدونست كجا ميره، انگار با يه چيزي زده بودن تو سرش، مغزش قفل كرده بود…خاطرات مثل فيلم از مغزش ميگذشت و هيچ چيز نميفهميد و انگار كه اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد و حتي نميتونست جايي رو ببينه.
ساعتها و ساعتها بي اختيار ميگذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه حتي ناي گريه كردن هم نداشت.
اولين روزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار هم شوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نميتونست از جاش بلند بشه، چه برسه به اينكه بخواد تلفن رو جواب بده.
ساعت 6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روز آشناييشون كه مطادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال آشناييشون گرفت و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو تو قفل گذاشت، كسي در رو براش باز نكرد و اون خودش درو باز كرد و با دلشوره رفت تو خونه و عشقش رو ديد كه رو مبله و داره به اون نگاه ميكنه و يه مرتبه گريه به دختر امون نداد و اشكهاش سرازير شد و پريد تو بغل پسر و طبق عادت اين چند سالشون پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند و گذاشت تا گريه كنه و راحت بشه تا آخر سر همه چيزو خودش بگه…......
يه دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيم…نذار روح اون خدا بيامرز با گريههات عذاب بكشه… انقدر اذيتش نكن.
صداي پدر دختر بود… امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوي چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با هم بودن باشه… اصلا دلش نميخواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه.
اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالا حتي براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و با عصبانيت گفت: اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنها نميذاري! تنها رفتي؟؟!!
و صداي پسر رو شنيد كه گفت: گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من!...
الان به چي فکر ميکنين؟
به اينکه تا بوده و هست همين بوده و ما هم بايد بشينمو خودمونو بندازيم تو آغوش سر نوشت؟
ولي من تنها چيزي که به نظرم مياد اينه که (GURSE UPON LIFE)

سرخی آتیش مال من
آبی دریا مال تو
قلب شکسته واسه من
شادی دنیا واسه تو
یه عشق بی حاصل و خام
آرزونی چشمای تو
یه آسمون پر از صفا
قربونی نگاه تو
من قلب پاره پارمو
هدیه میدم به نام تو
من شب پر ستارمو
رو می کنم برای تو
اگه بگی برام بمیر
من میمیرم برای تو
اگه بگی برو،میرم
میرم فقط برای تو
ولی بدون اگه برم
عشق تو با من میمونه
قلب سراسر عاشقم
همیشه از تو میخونه

نویسنده عاشق ELNAZ در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت
نویسنده عاشق ELNAZ در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت
یادگاری ها ا
قربونش برمممممممم
سلا سلام موش موشی/نیستی کجایی کوشی/دلم شده قلمبه/نکنه تویی که توشی؟
زندگی یه بازی تلخه...
سلااااام...من اومدم با یه اپ عشقولانه
توووووووووووولدمه
سلام به دوستای خوووووووووووووووودم
بازم نظرات کم شده هااااا
اگه نظرات زیاد نشه وبلاگو می بندم...
عشق+عشق=عشق
خیلی بی معرفتین.نظرات کم شده هاااا
یه کم از وبلاگم

سلااااااااااام
اسمم النــــاز
18 سالمه
بچه تهــــرانم
رنگ صــــورتی و مشـــکی رو دوســـــت دارم
مـــتولد اذرماه هستم عاشــــــــق فصل پاییـــــــــــــــــــــــــــــز
دیگه فکرنکنم چیزی مونده باشه
هر کی خواست منو لینک کنه با اسم ×.×.×(عشق+بوسه)×.×.× لینک کنه.بعد در قسمت نظرات بهم بگین که لینکتون کنم.
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
یادگاری ها
طراح قالب
POWERED BY